آن دختر دورکه شب هادر حاشیه ی کتاب فیزیکدر متن عناصر شیمیاییلا به لای چند خط هندسیکلمات عشق می نویسدمعشوقه من استبا چشمانی به رنگِ قهوهایِ روشنِ سبزِ میشیدر اتاقی کوچکبا پنجره ای رو به دریابه کویرجنگلساختمان های بلندرو به خانه ی همسایهمیدانی متروکرو به دیواری بلندبا رویاهایی از جنس حبابِ صابونِ عروس زندگی میکندپدرش کارگر کارخانه ی چوب بریکتابفروشراننده تاکسیکارمند بانکدر اداره ی مرکزی پست کار می کندمادرش ، خیاط محلپرستار بیمارستان دولتیمعلم دبستانخانه دار است و ظهرها توی آشپزخانه برای معشوقه من رویاسرخ می کندبا چاشنی حسرت و دلهره و امید و دعاخانه شان سه کوچه بالاتر استدرّوسبعد از حافظیهنرسیده به سی و سه پلکمی بالاتر از مسجد کبوددرست روبه روی کوه سنگیآن دختر دورمهناز یا نسترن ، پرستو ، طوبا ، آرزو ، اسمش سوسن استو هر صبحبا خرمنی از شورو دست هایی از جنس معصومیت محضچراغ شهر را روشن می کندخوب یادم استدر ایستگاه راه آهنجشن تولد خواهرمتوی اتوبوسی در مسیر شمالوسط حیاط امامزاده یحییلابی گراند هتلجلو سینما شهر قصه عاشقش شدمبه خاطر چشم هایشیا دست هایشبه خاطر صدایشیا چادر گلدار سپیدشیا روسری آبیِ
برچسب:
نویسنده: سارا مرادیان
تاريخ: يکشنبه
5 دی
1395 ساعت: 9:46